Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

وفاداری

سالواتوره: چطور تونستی همیشه تنها زندگی کنی؟ می‌تونستی ازدواج کنی اما…

مادر: همیشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت… تو هم مثل منی… تو هم همیشه وفادار موندی… وفاداری چیز بدیه… وقتی وفادار می‌مونی همیشه تنهائی…

(سینما پارادویز)

Advertisements

 

penny-dreadful-lily

 

زخم‌هايی هستند كه هيچوقت خوب نمی‌شن

جای اين زخم‌هاست كه ما رو ما می‌كنه

ولي بدون اونا، ما وجود نداريم…

(سريال lily / Penny Dreadful)

پي‌نوشت: روزهای داغ تابستاني پر شتاب گذشت! مثل هر مسافری دلتنگش می‌شوی اما اميد آمدن پاييز و روزهای عاشق‌ش زنده‌ت می‌كند.

مسئوليت بزرگی كه پذيرفته‌ام، مجال نوشتن كمتر می‌دهد يا شايدم بيشتر ترجيح می‌دهم كار كنم و بسازم‌ش تا در موردش صحبت كنم. زمانش كه برسد در موردش خواهم نوشت.

براي خودم ثبت می‌كنم تا يادم بماند اين روزها حواسم به گذر عمر هست و درگير روزمرگی نشده‌ام، دارم برای يك اتفاق خوب تلاش می‌كنم كه علی‌رغم فراز و فرودهايش نشانه‌های خوبي از پيشرفتش می‌بينم كه همين اميدوارم می‌كنم.

انتخاب

img_9041

در طول زندگي، فقط چهار يا پنج لحظه اش واقعاً مهمه

لحظاتي كه يه انتخاب بهت مي دن

تا فداكاري كني، يه شورش رو سركوب كني، دوستي رو نجات بدي

يا يه دشمن رو ببخشي…

(Deadpool)

 

 

 

من به مادر خواهم گفت که مرگ، اگر آنقدر صمیمانه باشد، آخرین دست دوزی لباس یک عروس است.

پدر هنوز گریه می‌کند. من بر می‌خیزم و دستم را آهسته روی شانه‌اش می‌گذارم.

فریاد می‌کشد: برو، برو و دیگر هرگز باز نگرد! برو جایی که هیچ‌وقت نامت را هم نشنوم!

دایه آقا می‌گوید: شما خسته هستید آقا. فردا صبح حرف‌هایتان را بزنید. فقط او برای شما مانده است.

پدر فریاد می‌کشد: برو و نام مرا هم از یاد ببر!

و این حکایت، دورترین آوازی‌ست که از میان شب نقب می‌زند و چون بادی تند از سفری دور آمده باشد بر در کلبه‌ی ساحلی من می‌کوبد…
(بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی)

مراسم اولین سال درگذشت خانم مادر جمعه برگزار شد، باورش هنوز هم سخت هست که چقدر راحت مرگ آرام درون زندگی آدمیزاد می‌خزد و مثل آوار همه زندگی‌ت را بهم می‌ریزد. ظاهراً همه چیز بعد از یکسال به روال عادی برگشته کار، زندگی و… اما واقعیت چیز دیگری‌ست. مادرها که می‌روند خانه تهی می‌شود از روح زندگی، از شور، از نشاط.

یک سال گذشته را فقط کنار هم زندگی کردیم با آقای پدر، در یکجور رودربایستی با هم که باید قوی باشیم برای یکدیگر، من برای او و او برای من و خواهرها و برادرم.

ولی این اتفاق همه چیز را تغییر داده است، حداقل برای من اینطور بوده، یک حفره بزرگ درونم احساس می‌کنم که هیچ چیزی این حفره را پر نمی‌کند.

و سوال‌های زیادی که در ذهن‌م هست، سوال‌هایی که از چرایی همه این اتفا‌ق‌هاست و جواب‌هایی که به خودم می‌دهم ولی راضی نمی‌شوم و می‌دانم که هیچ‌وقت دیگر هم این پاسخ‌ها راضی‌م نمی‌کنند.

ولی چه فایده، حقیقت این است که مادر دیگر نیست، و هر روزی که می‌گذرد این حقیقت بیشتر خودش را  نشان می‌دهد…

 

ابتذال

 

 

 

21

 

 

 

با نمايشگاه امسال كتاب تهران كه در شهر آفتاب با چه كم و كيفي در حال برگزاري ست كاري ندارم، ولي ديدن تصاوير منتشر شده در خبرگزاري ها، آدميزاد را به فكر فرو مي برد، چطور در مكاني كه ظاهراً قرار هست نماينده اهل ادب و فرهنگ يك كشور باشد چنين فكر و ايده ي مبتذلي در حال اجراست!!!

عكس گرفتن با تصاوير ويرانه سرزمين ديگري كه كوچكترين بخشي از درد و رنج يك ملت و سرزمين ش را نمي توانيم درك كنيم و فرصتي بسازيم براي سوءاستفاده در جهت منافع ايدئولوژيك خودمون، اوج ابتذال يك طرز تفكر مي تواند باشد.

 

 

 

دردها

House-of-Cards

دو جور درد داریم

یک نوع دردی که باعث قوی‌تر شدن آدم می‌شن

و‌ یک جورهم دردهای بی‌فایده…

‏(Francis Underwood/ سریال House Of Cards)

پی‌نوشت: مثل کتاب خوندن برای دیدن فیلم‌ها و سریال‌های خوب هم باید وقت گذاشت. توصیه می‌کنم شما هم این سریال‌ها را ببینید، هر کدام چیزی برای آموختن و لذت بردن دارند.

‏Game Of Thrones (برای صنف سریال ببین، انتخاب همه دوران‌ها تا به حال خواهد بود)

‏The Walking Dead

‏Dexter

‏True Detective (البته که فقط فصل اول، امیدوارم فصل سوم کابوس فصل دوم نشود!)

‏Fargo

دل بی‌قرار

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

(سعدی)

امیدوارم وقتی می‌نویسم‌ش، هیچ آدمی در زندگی‌ش، تجربه چنین موقعیتی رو نداشته باشه که با همه بی‌قراری‌ش مجبور بشه  دل بکنه و بره دنبال سرنوشت‌ش، اما دریغ که آرزوی عبثی هست و خیلی از ما آدمیزادها ناگزیر به تجربه این جدایی‌ها و دلتنگی‌ها هستیم.

و چقدر سختِ با همه شیدایی و بی‌قراری‌ت رها کردن…